
شنبه به هر حال گذشت. یکشنبه صبح زود، مریم مجدلیه و آن مریم دیگر به سر قبر رفتند. ناگهان زمین لرزه شدیدی رخ داد، زیرا یکی از فرستگان خداوند از آسمان پایین آمده، بسوی سنگ قبر رفت و آن را به کناری افکند و بر آن نشست. صورت فرشته میدرخشید و لباسش مثل برف سفید بود نگهبانان با دیدن او بشدت ترسیده، لرزان شدند و همچون مرده، بی حرکت بر زمین افتادند. فرشته به زنان گفتنترسیدمیدانم به دنبال عیسای مصلوب میگردید او اینجا نیست! همانطور که خودش گفتهبود، زنده شده است....
ادامه مطلب
سپس عیسی، باز در حالیکه براشفته بود، بر سر قبر آمد. قبر غاری بود که بر دهانه اش سنگی نهاده بودند. فرمود: سنگ را بردارید.مارتا خواهر متوفا گفت:سرورم، اکنون دیگر بوی ناخوش میدهد زیرا چهار روز گذشته است. عیسی به او گفت مگر تو را نگفتم که اگر ایمان آوری جلال خدا را خواهی دید؟ پس سنگرا برداشتند. آنگاه عی...
ادامه مطلب