قبر غاری بود که بر دهانه اش سنگی نهاده بودند.
فرمود: سنگ را بردارید.مارتا خواهر متوفا گفت:سرورم، اکنون دیگر بوی ناخوش میدهد زیرا چهار روز گذشته است. عیسی به او گفت مگر تو را نگفتم که اگر ایمان آوری جلال خدا را خواهی دید؟ پس سنگرا برداشتند. آنگاه عیسی به بالا نگریست و گفت: پدر: تو را سکر میگویم که مرا شنیدی. من میدانستم که همیشه مرا میشنوی. اما این را بخاطر کسانی که در اینجا حاضرند، تا ایمان آورند که تو مرا فرستاده ای. این را گفت و سپس به بانگ بلند تدا در داد: ایلعازر، بیرون بیا! پس آن مرده، دست و پا در کفن بسته و دستمالی گرد صورت پیچیده، بیرون آمد. عیسی به ایشان گفت: او را باز کنید و بگذارید برود.